اگر در خواب تو را ببیند.از پشت پنجره اتاقش.که دستش را زده زیر چانه اش.کار همیشه عصر هایش بوده.همان دقایقی که تو بر می گشتی-همان وقت ها که زندگی بر می گشت-
نه که بیایی پشت پنجره اتاقت.بایستی.پرده را کنار بزنی.پنجره را باز کنی.گلدان را آب بدهی.کاغذ ها را برداری.بنشینی به خواندن/نوشتن/کشیدن.هی کاغذ ها را عوض کنی.هی نوشته ها را خط بزنی.هوا سرد شود.بیایی پنجره را ببندی.شب بیاید.چراغ را روشن کنی.بروی بیرون از اتاق.زمان بگذرد.برگردی.پرده هارا بکشی.روسری ات را باز کنی.چراغ را خاموش کنی.دراز بکشی. بخوابی...
دستش را از زیر چانه اش بردارد.روی کاغذ امروزش بنویسد:"یک روز دیگر هم.مرا نمی بینی؟!"
نه اینکه این ها را ببیند! حتی آمدنت را فهمیدن.رفتن ات را دیدن.حتی به رد شدنت از پشت پنجره.حتی اینکه تو آنجایی.اینکه آنجا خانه شماست...حتی به این ها...
اگر در خواب این ها را ببیند؛ خواب دیده است!
تعبیری ندارد.باید خوابش را تغییر دهد...
پانوشت ندارد. تعبیر خواب است دیگر!