اتاق

اگر دست من بود مار و پله را طوری تغییر می دادم که آن مهره جلویی اگر دلش خواست بتواند برگردد(با حفظ قانون بازی!) و برسد به مهره عقبی و از آن به بعد مثلا هر عددی که می آورند بین هم تقسیم کنند و با هم پیش بروند.بعضی وقت ها این به جای آن نیش بخورد و گاهی آن به جای این بالا برود و بروند و بروند و آخر هم اینقدر کم و زیاد کنند تقسیم عددها را تا هر دو با هم به خانه آخر برسند و خلاص!

 بدی اش این است که این مهره های مار و پله با آن قیافه های قیف برعکسی شان(!) نه دستی برای دستگیری از مهره عقبی دارند و نه پایی برای برگشتن به عقب...
جلو رفتن شان به حکم تاس است و عقب رفتن شان به نیش مار!

 -+-+-

اگر حساب دقایق فرداهای مان دست خودمان بود،لای این لحظات با هم بودن آن قدر دقیقه می ریختم که به فردای فراق نرسیم و امروز ِ وصل مان غروب که شد،تمام بشویم!

-+-

پ.ن۱: خوب است که چیزی دست من نیست لابد!
پ.ن۲: من با چه کسی حرف می زنم؟

 

+ نوشته شده در  88/04/27  توسط مصطفا  | 

 

... و در پایان آن داستانی که گذشت، هر دو نصیبی بردند؛ داغی به یادگار.
تو داغ ات را بر پیشانی گذاشتی؛من بر دل.
دود داغ تو،دور ات را گرفت؛هوای ات غم انگیز شد.دود داغ من در سینه ماند؛نفس ام شعله خیز شد.
تو:بر افروخته؛ تولد خورشیدی دیگر...
من:سوخته؛جان کندن تنوری محتضر!
*
دستِ دلداری اطرافیان بر شانه شماست.بار بی خیالی همسایگان بر دوش ما!
باز اما از میان ازدحام تهمت ها و دروغ ها،تویی که پیدایی به صداقتِ داغ ات.منم که گم ام به حقیقتِ داغ ام!
*
رفیق ِ من! برای سرخ نگه داشتن صورتِ سبزه،سیلی بیشتری لازم است...

-+-

بالاخره آمدم! آنهایی که مرا می شناسند که هیچ!آن ها هم که نمی شناسند از سوابق همین اتاق کوچک مان می توانند به گریزندگی ام(!) از سیاست پی ببرند.بهانه خوبی دارم که بگویم در آشفته بازار روزگاری که به قول عمران صلاحی عزیز، اوضاع خرچنگی زمانه اش بنامیم،نیامدم تا همه آرام تر شده باشیم.همه ی یادداشت های ذهنی ام را-که زیاد هم هستند- درباره وقایعی که گذشت،در همان ذهن مان نگه می داریم و به فرداهای روشن کشورمان امیدواریم.البته که به قول نیما،آن کس که غربال به دست دارد از پس قافله می آید.گذر زمان فرصت تعقل برای قضاوت به آدم می دهد.پس فرو نشستن گرد و غبار امواج احساسات صرف و روشن تر شدن ابعاد روزهایی که گذشت برای آن ها که سوار بر این امواج بودند را- عامدانه یا جاهلانه-منتظریم و می دانیم که شدنی است ان شاالله.
بگذریم که برای  سیاست همین مقدارهم که از اتاق را گرفت،زیادی است!شما هم از سیاست نگویید بی زحمت.ممنون:)

-+-

خواندن متن های اتاق،رالی کوهستان است انگار!از همه شما که تحمل می کنید و پیشاپیش کمربند مغزتان را می بندید و بعد به اتاق پا می گذارید،سپاسگزارم.

 چقدر زیاده گویی کردم.راستی!شما چه قصه هایی دوست دارید؟ها؟

 

+ نوشته شده در  88/04/12  توسط مصطفا  |