تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

 

تصور کنید مجنون اسم لیلی را نمی دانست.

بعد چطوری صدایش می کرد؟

مثلا لیلی را به فامیلش صدا می زد؟!

اصلا بی خیال لیلی و مجنون.همین عشق های الکی یا نه،مثلا راستکی امروزی.

آیا امکان دارد اصلا کسی عاشق بشود بعد اسم معشوقش را نداند؟!

آیا این نمی تواند موضوع یک رمان خوب باشد؟

می تواند!کلی هم ایده جالبی است..

 

-+-+-

 

- اینجا -یعنی همین پاورقی- چند خطی نوشته بودم که حذف اش کردم.شعر قاب عکس را هم عوض کردم.به همین راحتی! نه که از حرفهایم برگشته باشم.اما گفتم این هم باشد برای دل خودم.همین!

- خوب نیستم.قرار به آه و ناله نیست.از شکستن دو تا لیوان در ظرف شستن‌های امروز و خوابیدن و خوابیدن و خاموشی تلفن پیدا بود.نمی‌خواستم به روز کنم.اما قرارمون بوده.نقدا به همین میزان کفایت کنید.شاد باشید...

 

+ نوشته شده در  86/08/26  توسط مصطفا  | 

 

آخر شب است.در یکی از اتوبان‌های تهرانِ متخاصم الاضلاعی.ماشین توی صف بنزین گیر کرده.خسته ای.شیشه را کمی پایین کشیده‌ای.باد می‌آید.قاصدک می‌آورد.قاصدک!

چند سال است قاصدک ندیده‌ای؟(ها؟!)

 

انگار با خودش خاطره آورده باشد.یاد بچه‌گی هایت می افتی و آن حیاط خاکی و خانه کاهگلی‌تان.آن وقتها که قاصدک ها مهمان همیشگی‌ات بوده اند.می گرفتی‌شان و می آوردی نزدیک گوش‌ات.می خواستی بدانی از آنها که رفته اند چه خبرها دارد.از بزرگ تر های محل.از شهدا.و بعد در گوش‌شان سلامی برای آن ها که رفته بودند می فرستادی و فوت‌اش می کردی تا برود بالا.با همان زور کم‌ات آنقدر فوت می کردی که دیده نشود.از حیاط‌تان بپرد بیرون.حتی اگر در خانه همسایه پایین بیاید.دلت خوش بود و مطمئن بودی که سلامت را می رسانند و همیشه منتظر خبر آورد‌‌ن‌شان می ماندی.تا چند روز بعد که دوباره...وچند روز بعد که دوباره و...

 

دستت را می بری بیرون از ماشین.بی آنکه به قاصدک چیزی بگویی.بی آنکه خبری شنیده باشی.فوت‌اش می کنی تا برود.اینجا تهران است.آن‌هم کنار اتوبانی که خانه ای ندارد.چه بگویی به قاصدکی که از خودت غریب تر است؟!فوت‌اش می‌کنی.دور نشده،باز برمی‌گردد توی ماشین!!

- باز آمدی که! چیزی ندارم بگویم.باور کن...

و رفت...

 

-+-+-

پ.ن:نخود نخود،هر کسی رفت خانه خود...

 

+ نوشته شده در  86/08/19  توسط مصطفا  | 

 

حال من را پروانه های شهری می فهمند.

وقتی یک عمر،شبها را در انتظار یک دقیقه بی برقی اند...

 

-+-+-

 

نظرسنجی ها می گویند سخت حرف می زنم.وقتی برای مخاطب خاصی ننویسی و در عین حال بخواهی حرف خاصی بزنی،نتیجه اش چه می شود؟

 

- من به چه امیدی می نویسم؟!

 

- آیا: کو یارم، یارم کو؟!!

 

 

+ نوشته شده در  86/08/11  توسط مصطفا  | 

 

 از رفتنت دهان همه باز...

 انگار گفته بودند:

                        پرواز!

                         پر واز!

                                 "قیصر امین پور"

دو هفته پیش وقتی برای تهیه زندگی نامه قیصر امین پور،اینترنت رو زیر و رو کردم،کمتر از ده تا مطلب غیر تکراری پیدا شد.قیصر آرام بود و ساده و بی رنگ و ریا.کم حرف بود و به قول خودش حرف هاش رو در شعرهاش می زد.

دیروز که رسیدم تهران،چقدر تاسف خوردم ازینکه دیدار با قیصر رو گذاشتم واسه برگشتن از سفر مشهد و اصفهان. دیداری که دیگر فقط در صفحات کتاب هاش اتفاق می افته.

حالا ما می مانیم و چند روز پیش رو که لابد داد قیصر-قیصر همه ارگان ها و نهاد ها و رسانه ها و ...گوش مان را خواهد خراشید!گوشمان را میگیریم تا دوباره در آرامش به قیصر برسیم و با او باشیم.آرامش قیصر،داد نمی خواهد.

-+-+-

-در سفر بودم و نشد شنبه به روز باشم.تا شنبه دیگر قیصر را بالای اتاق می گذاریم.

-دوستان معلوم و مجهولی که سوالات احتمالی دارند،نشانی شان را هم برای پاسخ گویی بدهند.ممنون.

+ نوشته شده در  86/08/09  توسط مصطفا  |