تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

 

18 سال پیش بود. وسط یه حیاط خاکی با دوتا اتاق کاهگلی.یه حوض و یه درخت گل ابریشم.ازون خونه هایی که عشق میکردی وقتی به سر و صورتش آب می زدی. بوی اصیل خاک...بوی زندگی...

یه کیک با 6 تا شمع.لباسای مرتب بچه های همسایه.خنده های خالص یه محله قدیمی...حس بریدن کیک...انتشار شادی یه جشن تولد کوچک تو وجود تک تک ما...همه اش یه عکس رنگ پریده است که ازون روز مونده برام.

از آخرین جشن تولدم 18 سال گذشته.این سومین سالی هست که 26 مرداد جایی غیر از خونه ام.پارسال اصفهان سال قبلش بابلسر و امسال هم که تهران (این یعنی پیشرفت در سالروز تولد؟!)

تبریک های صمیمانه خانواده کوچکم و احیانا چند تا از دوستان...

تو این روز بیشتر ازینکه به موندن فکر کنم یاد رفتن میافتم.مثه یه نفر که قراری داشته باشه...یکی که باید ته ماموریتش برگرده همونجای اولش.

بگذریم...

 

فکر کن امروز صبح که از خواب بیدار شدی رو در اتاقت یه کاغذ چسبوندم که:

 

سلام رفیق؛ صبح بخیر

ببخشید که یه دفه اینجوری شد اما لازم بود یه مدت نباشم.بی خیال چراییش.

اگه عمری بود پاییز برمیگردم و پنجره های این اتاق رو باز میکنم.تا اون موقع مواظب خودت باش.

                                                                                                  دوسِت دارم...مصطفا

 

-+تهران نگاری+-

 

- برای زندگی کردن در تهران اول باید تهرانی بشی و برای تهرانی شدن زمان لازمه.یعنی بسته به آدمش زمان میبره.

منم اون زمان رو ندارم...

- باید بگم اگه کسی ناراحت شده از تهران نگاریام فقط میتونم ازش معذرت بخوام اما نمیتونم اون چیزی رو بگم که همه خوششون بیاد یا از چیزی بنویسم که قبولش ندارم.تهران قشنگی های خودشو داره...فقط من یه کم سخت گیرم!

- آخرش بارون زد...

...همین!

 

+ نوشته شده در  85/05/26  توسط مصطفا  | 

 

(یعنی نمیشه بعد از ۲ روز بیای و مطلبت رو اصلاح کنی؟...میشه...منم برا همین چند خط قبلی رو برداشتم..به همین سادگی)

 

-+ تهران نگاري +-

 

-از خواب عصر كه بيدار شدم صداي چك چك بارون پشت پنجره اتاق خوشحالم كرد.تهرون و تابستون و بارون؟يعني ممكنه؟ پرده اتاق كشيده بود.اومدم بيرون تا برم زير بارون.آفتاب زد تو صورتم.برگشتم تو اتاق.پرده پنجره رو كنار زدم.كولر طبقه بالايي نشتي آب داشت...آي حالم گرفته شد...آي پنچر شدم...آي ... بارون!

 

- پيچ و خمهاي بازار تهران رو يه بار هم بايد با چشمهاي بسته گشت...عبور از گذرگاه رايحه هاي مختلف...(با مسئوليت خودتان). از شير مرغ تا جون آدميزاد...بازار تهران

 

- كمپوت آدم در اندازه ي يك قطار شهري در برخي از ايستگاه هاي مترو مثل امام خميني، همه روزه موجود مي باشد....با تشكر از سازمان قطار شهري و مشاركت مردم تهران!

 

- بي جنبه بازي در نيارين لطفا...يه هفته هم وقت دارين...سوال جٍديه

نمودهاي عشق چيه؟(آخ قلبم!) يعني نگاه دونفر عاشق و معشوق به دنيا چه شكليه؟روابط اونها؟استفاده شون از ابزار و محيط چه جوريه؟...اصلا چه چيزايي باعث ميشه كه آدما ميگن:"چه رومانتيك" ؟...هوم؟...لطفا.

 

- ظاهرا  5 شنبه ي هفته ديگه يه خبراييه...

 

+ نوشته شده در  85/05/17  توسط مصطفا  | 

 

شب شعر شکرخند از بهترین خاطراتم بود.حضور اینهمه اینکاره عملا من رو به بیکاره تبدیل کرد!

رباعیات طنز رو کاملا جدی اجرا کردم...کسی نخندید که هیچ نزدیک بود اشک شون هم در بیاد.

 

- +تهران نگاری+ -

- تهران پنجره زیاد داره...اینقدر زیاد که نمی تونی مطمئن باشی وقتی داری قدم میزنی و با خودت زمزمه میکنی، کسی نگاهت نمیکنه...نمیشه تو حال خودت باشی...یه جای خلوت پیدا نمیشه.

من اما همینجور برا خودم میخونم...حتی اگه آدمایی که از کنار من رد میشن هم یه جوری نیگام کنن!

 

- اینجا همه چی پر رنگه.بخصوص آدماش!...

انگاری تو تهران فرم خیلی مهمتر از محتواست.فرم ها هم که هر روز عوض میشن...برا تنوع!

 

- پاندولهایی که بین خونه و محل کار در حرکتن!...

دویدیم و دویدیم...

...اما نمیدونم چرا نمیرسیم؟

 

به رغم تهران هنوز ظاهرا زنده ام!

امیدوارم تا بعد...

 

 

+ نوشته شده در  85/05/10  توسط مصطفا  | 

 

نخیر...داروی ما در "ناصر خسرو" هم موجود نبود...

-+-+-

از همه خواهرانی که با اعلام حضور و آمادگی خود تسلی بخش داغ کهنه مان بودند سپاسگذارم!

دارم به راه اندازی یه تشکلی،جمعیتی،حزبی چیزی فکر میکنم تا بشه ازین همه نیرو استفاده کرد...خدا رو چه دیدی بلکه گرفت و ما هم شدیم رئیس یه جایی(!) 

-+ تهران نگاری +-

 شبها رو در کتاب نیوز میخوابم...وسط یه عالمه کتاب...یه عالمه رمان و شعر و فلسفه و دین و تاریخ و هنر و...جای هیچکی هم خالی نیست چون خودمم به زور جا میشم!

این رئیس دفترمان کارش را خوب انجام نمیدهد...وگرنه میشد جمعه گذشته در جمعه بازار کتاب نیاوران رفقا را ملاحظه کنیم...زیر چتر  کتاب دانشجویی

در تهران ظاهرا زنده ام...از آنجایی که مفت بود یک روز زودتر به روز کردم!

امیدوارم تا بعد...

+ نوشته شده در  85/05/02  توسط مصطفا  |