تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

 

کسی میدونه فرمولِ بی خیالی چیه؟

+ نوشته شده در  84/11/29  توسط مصطفا  | 

حال من حال گل آفتابگردونه تو شب

                 ... گیرم هزار تا ماهم باشه

                               وقتی خورشید نباشه...

+ نوشته شده در  84/11/24  توسط مصطفا  | 

خیلی ظلمه...اصل حال گیریه... تازه اومدی تعطیلات بین دوترم. داری "شازده کوچولو" رو میخونی و کلی بدت اومده از دنیای آدم بزرگا...ازین همه محاسبات و نگاه های کمی شون...با خودت میگی همه اش یقصیر تکنولوژیه...از وقتی داریم زرت و زرت پیشرفت میکنیم تمام کارامون انفرادی شده...اصلا همه چیزای جدید ساخته میشن که تو رو از کمک یکی دیگه نجات بدن...همه چیز بشه شخصی...تنهایی غذا درست کنی/تنهایی بخوری/تنهایی بخوابی/تنهایی بری...بیای و ...

 اون وقت تو همین عوالم که هستی گوشی همراهت که فقط موقع پرسیدن کلاسا و شماره استادا و مشکلات این ور و اون ور زنگ میخوره، زنگ بزنه و پشت خط یکی باشه که هر 6 ماه یه بارم زنگ نمیزنه...بعدشم بگه :" آره اتفاقا پریشب زنگ زدم نبودی...گفتن تو راهی داری میای مشهد...آقا این کامپیوتر ما داغون شده...نمیدونم چه مرگشه...هر کاری کردم نشد ...کی وقت داری بیای یه حالی بهش بدی؟....قربونت بیا ببینیمت "!!!

 

 آخ خدا...چی میشد تو عصر حجر بودیم؟

 

+ نوشته شده در  84/11/20  توسط مصطفا  | 

صعود افتخارآمیز پرونده ایران به شورای امنیت  که حاصل کار همه برو بچ تلاشگر در این عرصه بود را به همه تبریک میگوییم.  حیف که محرمه وگرنه همچین میریختیم بیرون و سوت و کف و رق..؟!! نه.. سر و صدا که نگو.

خداییش حال کردم. دیگه اعصاب همه خورد شده بود..ببرن کلک این پرونده رو بکنن دیگه... اَه

بقول دوستان:ایشالا نماز جماعت تو تل آویو!!

آقا این پیشانی بند ما کجاست؟ 

+ نوشته شده در  84/11/16  توسط مصطفا  | 

این مسئول جهاد هم حرف باحالی زده که گفته:"مردم برای ارزان شدن  گوشت قرمز تا یه مدتی مرغ بخرن و بخورن تا قیمت اون یکی بیاد پایین"....بد هم نیست. اما فکر کنم پیشنهاد بهتر این باشه که ملت سعی کنن هر جور شده یه شام مفصل بخورن و همچین یه ۱۲-۱۰سالی برن لالا بکنن تا وقتی بیدار شدن کلا همه چیز رایگان شده باشه!

-+-+-+-+-

دارم پیشرفت میکنم...سعی میکنم یه پستی بفرستم که هیچکی نظر نده...!

+ نوشته شده در  84/11/14  توسط مصطفا  | 

 

"اونا مهشيد رو خوب ميفهميدن

چون از هر آشغالي كه مي كشيد تعريف ميكردن"

هامون - داریوش مهرجویی

 

+ نوشته شده در  84/11/11  توسط مصطفا  | 

نمیدونم اون چیزی که باعث میشه هنوز هم اینجا بنویسیم اشتیاق به بودن درجمع  دوستاییه که فقط سایه شون رو میبینیم و البته خیلی هم دوسشون دارم یا پر روییه منه...

باور کن زنده نگهداشتن اینجا اونم با این وضعیت که تو خونه نباشی و هر روز هزار تا مشغولیات داشته باشی یه کم سخته...اگه میبینین کجدار مریض پیش میرم برا همینه...

ترم ۵ هم بای بای شد...فعلا  به شهر خود روم و مصطفای خود باشم....اگه زنده موندیم از مشهد خدمت میرسیم

 

+ نوشته شده در  84/11/08  توسط مصطفا  | 

آخرش مشهور شدم...خدایا!!!  (کلیک کنید)

 لفطاً برا صحبت کردن باهام وقت قبلی بگیرین!!!

-+-+-+-+-

آدم وقتی اضطراب داره یه کَمَکی قاطی میکنه...بزن برقصای بچه های خوابگاه و انواع ادا اطواراشون وسط امتحانای پایان ترم از همین موارده

-+-+-+-

از روز عید قربان، موقع اخبارکه میشه رادیو میگه:" ساعت ۱۴ اینجا اصفهان است؛ پایتخت فرهنگی جهان اسلام"!!!...جو گیری هم انگار حد و اندازه نداره!

(راستی عکس۲ پست قبلی اولین عکس وبلاگم نبود...بعدش فهمیدم...ببخشید )

+ نوشته شده در  84/11/04  توسط مصطفا  | 

دلم برا یکی که اصلا وجود خارجی نداره تنگه...آی فلانی...

+ نوشته شده در  84/11/01  توسط مصطفا  |