تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

-علی نصیریان هم از اون آدماییه که از دماغ فیل نیفتاده... ساده و صمیمی...۴ شنبه و ۵ شنبه مهمون دانشگاهمون بود. همه جمع شده بودن تا عکس بگیرن..منم یه گوشه واستاده بودم و نگاهشون میکردم...اینقدر نرفتم جلو تا آخرش اون اومد و کنار ما واستاد...دمش گرم!

- اگر همه شب قدر بودی/ شب قدر بی قدر بودی...

برا خوابگاهمون وسایل بدن سازی آوردن. وقتی بی هوا بری و کار کنی همچین بدنت میگیره که نگو...باید قبلش گرم کنی...باید آماده باشی.

شاید این چند شبی که گذشت باید خودمونو آماده میکردیم...تا برسیم به امشب...باید گرم میکردیم...روحمون رو...تا بفهمیم چیکار میخوایم بکنیم... این نظر منه....امشب یه تمرینه برا روز قیامت...مثه مانور های زلزله که میذارن اینم یه مانور قیامته... خودتی و خدات...ببینیم چیکار میکنی ها؟...

اگه یادت نرفت ما رو هم دعا کن...یا علی

+ نوشته شده در  84/07/30  توسط مصطفا  | 

 

گفت: برات میمیرم.... و ماشه رو چکوند.

+ نوشته شده در  84/07/25  توسط مصطفا  | 

"سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی... خطاب آمد که":  همراهان عزیز تا اذان صبح به افق اصفهان تنها ۳ دقیقه دیگر باقی است!!"...رو همین حساب پریدم سمت شیر آب و...

 ۲۰ مهر بزرگداشت حافظ بود! 

- اصلا مزه ماه رمضونو نمیچشیم...صب تا غروب تو دانشگاه...وقتی هم که به خوابگاه میرسیم دارن ربنا میگن...

- در ادامه پست قبلی باید بگم دست رد خوردن مقدمه هست...وگرنه شرط اول قدم آنست که مجنون باشی!!!

 

+ نوشته شده در  84/07/23  توسط مصطفا  | 

میدونی.... تو یه قضیه عشقی دست رد خوردن بهتر از افسوس خوردنه.... بجنب!
+ نوشته شده در  84/07/19  توسط مصطفا  | 

- تو شهری که بارون نمیاد ، بذار طوفان بیاد.

آسمون اصفهان مثه بیابونای خراسانه...خدایا:بارون...

- نمیدونم هنوزم همونجوریه یا نه... ۴ سال پیش که رفتم سر قبرش کلی حال کردم... صحن سیمانی اون امامزاده تو مشهد اردهال... و سهراب که مثه شعراش بی تکلف و ساده و آروم اون وسط خوابیده...

تولد سهراب بود...

- برامون کارگاه عکاسی گذاشتن. طرف از آلمان اومده  بود و میگفت: الان یه شرکتی تو دنیا هست که دوربین های خوبی تولید میکنه به اسم canon !!! با مدلهای مختلف... فکر کرده اومده تو یه جزیره که هیج ارتباطی با دنیای خارج نداره!....4-3 تا از بچه ها دوربینای کانن اشون رو بیرون کشیدن و دسته جمعی چند تا فلاش زدن تو صورتش!!!

+ نوشته شده در  84/07/16  توسط مصطفا  | 

مثه یک مورچه که زمستونم اضافه کار واستاده خسته ام...
+ نوشته شده در  84/07/12  توسط مصطفا  | 

- تمامش دعوا با این و اون... انگارهمیشه باید ترم اینجوری شروع بشه

- اون تحصن که یه ماه پیش نوشتم یادتون هست؟ قرار شده کلاسای رشته ما رو ببرن تو اون ساختمون تا بگن اینجا فضای آموزشیه!! لعنت به هرچی سیاسته

- رفتم با رئیس صحبت کنم که آخه چرا باید بریم اونجا؟ مسئول دفترشون یه ربع وقت دادن...منم نامردی نکردم و ۷۰ دقیقه طولش دادم...رئیس طفلکی!... قرآن رو برداشت و گفت: به قرآن قسم به اندازه یه تار عنکبوت به این دانشگاه وابستگی ندارم! منم گفتم: خوب اقدام کنید. گفت برای چی؟ گفتم برای استعفا!!

 خلاصه به نتیجه نرسیدیم و بقیه بحث رو گذاشتیم برا روز قیامت...قرار شد فامیل همدیگه یادمون بمونه!

-  فرداش معاون وزیر اومد دانشگاهمون. گفتن: واستا مجری مراسم. گفتم: اگه واستم کار دست دانشگاه میدم و ردش کردم.

سخنرانی معاون که تموم شد از طرف کانونهای فرهنگی دانشگاه رفتم رو سن و صحبت کردم. معاون با یه غزل از حافظ تموم کرد...منم با حافظ شروع کردم و گفتم:

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش.....بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش...(ملت کف مرتبی دود کردند!)

بعد من رئیس رفت بالا و گفت: شعری که آقای مصطفا خوندن خیلی خوب بود اما من فکر میکنم اونی که باید رختشو ببنده و بره منم....یه کم دلم براش سوخت...شاید همه تقصیرها هم گردن اون نباشه اما در هر حال پاسخگو اونه.

خلاصه اینقده خسته بودم که دلم میخواست بی خبر برم یه مسافرخونه ای چیزی ( هتل؟ مثه اینکه دانشجو ایم ها؟!) و ۳-۲ روزی بیفتم رو تخت. شبش تلفن زدن که اسمتو برا سفر به قم و جمکران نوشتیم....ما هم از خدا خواسته رفتیم. جای شما خالی اما از خستگی اونجا هم هیچی نفهمیدم...

- این جشنواره فیلم کودک هم برا خودش فیلمیه ها!... مثه اینکه هر فیلمی که توش بچه باشه میتونه درش شرکت کنه...با این حساب جای طالع نحث خالی بود!!!

زیاد حرف زدم دیگه...بقیه اش برا بعد....

+ نوشته شده در  84/07/09  توسط مصطفا  | 

- اگه یه روز بری سفر....انگار دنیا رو بهم دادن!!

 - روز اولی اطلاعیه زدم  که بچه ها انتقادها و پیشنهاداتشون رو بزنن تو برد آزاد.( آخه اینجا چند سالی هست که به برد اسقاط تبدیل شده.) زیرشم نوشتم:البته اینا رو باید رئیس دانشگاه بگه نه من!!

 - دقیقا روز اول اومده و با پر رویی میگه: بریم دانشگاه ببینیم دخترای اینجا چه جورین؟ ... وقتی بعضیا با این انگیزه میان دانشگاه بایدم برد آزاد اینجوری باشه...بایدم هر کاری دانشگاه کرد برا اونا فرقی نداشته باشه...بایدم...

 - اونایی که داستان کوتاه کار میکنن فراخوان مسابقه خبرگزاری میراث فرهنگی رو بخونن...داستانهای ۸۸ کلمه ای

 - و اینکه چند تا رفیق جدید داریم که الان به خاطر در گل ماندن سرور دانشگاه نمیتونم لینکشون رو بذارم پایین.ضمنا باوجود شروع ترم و با نبود وسایل ارتباط جمعی یه کم کار وب نویسی سخت میشه. رو همین حساب خیلی از وبلاگها هم یا با تاخیر به روز میکنن یا اصلا... شما به بزرگی خودتون ببخشید.

+ نوشته شده در  84/07/03  توسط مصطفا  |