تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

از وقتی وبا اومده بچه ها برا اونایی که میرن دستشویی کورنومتر میگیرن تا یه وقت از زمان  قانونی دیرتر بیرون نیان!! 

تازه در موارد مشکوک یه نفر دم در دستشویی وایمیسته تا  جهت اطمینان صداهای اون تو رو تجزیه تحلیل کنه!!!

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+

خیلی راحت میشه این کار رو کرد...کافیه یه روز که همه امتحان دارن ۴ تا پرده به در و دیوار دانشگاه بزنی که:" ما از خانه خود بیرون نمیرویم" و از این دست شعارها...بعدش ۴-۳ نفری عکس بگیرن و یه بیانیه هم داشته باشی اون وقت عکسها و بیانیه رو بفرستی برا خبرگزاریها...اینطوری هر کی ندونه فکر میکنه چه تحصنی برگزار شده!!

قصه تحصن ۴ شنبه ما هم همین بود....جالب این بود که به اونایی که امتحان داشتن گفتن بلند شین راه برین که  تو عکس و فیلم مثه آدمای کلافه شده بیفتین!!

پس فکر کردید دانشجوی هنر بودن به چه دردی میخوره؟!

+ نوشته شده در  84/05/29  توسط مصطفا  | 

۲۳ سال پیش یه ذره به ذره های این عالم بی انتها اضافه شد.

مطمئنم اگر امکان داشت که بی وجود حتی یه ذره. این دنیا ادامه حیاط بده. این اتفاق می افتاد.

نمی دونم باید برا این اتفاق جشن گرفت یا نه. فقط میدونم این ذره باید به اندازه  بودنش تو این محیط بی نهایت تاثیر بذاره.

۲۳ سال پیش ذره ای به دنیا اومد که اسمشو گذاشتن مصطفا ... و اون داره سعی میکنه تا مصطفا باشه.

باید به خاطر این همه سال و به خاطر نگاهش به این ذره ازش تشکر کنم.

                                                                   خدایا...ذره پروری تو عشقه!

-*-*-*-*-*-*-*-*-

همونطوری که گفتم چون اصفهانم و امکانات اینترنتیم محدوده یه مدتی کمتر حال دوستان رو می پرسم...رو حساب بی معرفتیمون نذارین...

+ نوشته شده در  84/05/26  توسط مصطفا  | 

سلام...من رسیدم اصفهان(گفته بودم که هر کجا هستم باشم...)

الان که مشغول مصاحبه با ایسنا و  فاکس به خبرگزاریها هستیم تا ببینیم قضیه حکم تخلیه دانشگاه رو میتونیم لغو کنیم یا نه...قراره اگه مجوز بدن یه تجمع بی صدا هم جلوی بنیاد مستضعفان داشته باشیم.

چون وقت نیست بعدن میام و باقی قضایا رو پی میگیریم...فعلا

+ نوشته شده در  84/05/24  توسط مصطفا  | 

هرکجا هستم باشم...

                     مسئله اینست!

+ نوشته شده در  84/05/22  توسط مصطفا  | 

ابرايي كه سيل شمال رو راه انداختن،الان بالاسر مشهدن...راههاي شمال رو هم كه سيل برده و جمعيت مسافر  گير افتادن...خداكنه نفس كم نياريم!

-::-::-::-::-::-::-

دشت مشهد (كه شهر مشهد روش سواره) تو ۵ ماه گذشته ۸ سانتيمتر نشست كرده...گفتن اگه همينجوري پيش بره تا آخر سال به ۲۰ سانتيمتر ميرسه.....فكر كنم چند سال ديگه بايد تابلوي ورودي شهر مشهد رو اينجوري تغيير داد: « به زيرزميني  مشهد مقدس خوش آمديد!!»

+ نوشته شده در  84/05/20  توسط مصطفا  | 

نمیدونم چرا با وجود اینکه همه میدونن خط تا بی نهایت ادامه داره اما بازم بعضیا میگن:"دیگه به آخر خط رسیدم؟"
+ نوشته شده در  84/05/18  توسط مصطفا  | 

..::به بهانه هفته انتقال(!) خون::..

من خون می دهم

     تو  خون می دهی

            او  خون می خورد

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد!!!

(همه دعواها سر همین "او" هست...هرکی برداشت سیاسی بکنه ایشالله دراکولا یه حال اساسی بهش بده!!)

+ نوشته شده در  84/05/16  توسط مصطفا  | 

امروز از همه جاي دنيا زنگ ميزنن كه: راستي آقا پسرتون چيكار كرد؟... نتيجه كنكور دخترتون چي شد؟

امروز روز كنكوري هاست... لا اقل امروز رو  تو خانواده از همه مهمترن!... اصلا چيز خاصي نيست...اگه قبول شدين خوب به يه مهد كودك بزرگتر مياين!...اگه هم نه كه سال بعد و سال هاي بعد....

جا داره يه رباعي از دوست خوبم جليل صفر بيگي بزنم كه درش حكايت پشت كنكور و روي كنكور رو به خوبي(!) شرح داده :

بدجور درون منجلاب افتادی
 از تاب وتوان و آب و تاب افتادی
 از چاله درآمدی! چرا خوشحالی!؟
 بدبخت! به چاه فاضلاب افتادی

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

امروز ۱۴ مرداد برابر با نود و نهمين سالگرد نهضت مشروعيت هست(۱۲۸۵ هـ . ش )

دكتر شريعتي در « تكيه به مذهب» اش ميگويد: مشروطه ايران از انقلاب فرانسه الگو برداري شد اما نتيجه اي نداد. چون پشت انقلاب فرانسه  يك قرن انديشيدن و بينش و تفكر بود اما مشروطه ايران با چند تا فرمان و فتوي شروع شد ( تكيه به هر چيزي بايد آگاهانه و با علم به آن و با شناخت از استعدادهاي خودمون باشه ...يعني يه جورايي بايد بومي اش كنيم....مثه انرژي هسته اي)

- جالب اينه كه برا اولين بار دعاي ندبه اين هفته به ياد شهيد اين نهضت؛ شيخ فضل الله نوري برگزار ميشه... و تلويزيون هم تبليغش رو ميكنه.....(ماآخرش نفهميديم اين مشروطه خوب بود يا بد؟)

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

 ميگه به نظرت غني سازي خوبه يا بد؟

ميگم برا ما كه خوبه اما برا شما كه رژيم داريد؛ نه!!

+ نوشته شده در  84/05/13  توسط مصطفا  | 

ميخواستم قسمت بعدي سفرنامه رو بنويسم. اما خبري رسيد كه...

 

{{حكم تخليه ساختمان اداري دانشگاه هنر اصفهان صادر شد.}}

 

- ما كه كل سال به وزير و وكيل نامه نوشتيم كه فضاي آموزشي/اداري/فرهنگي ما كمه.شخصيت دانشگاه هنر اون هم تو اصفهان بايد خيلي قويتراز ايني باشه كه هست.

- ما كه از سازمان برنامه و بودجه گله كرديم كه با اين همه مشكل لااقل مبلغ پيشنهادي ما رو تصويب كنه.

- ما كه حتي يه وعده ميوه دانشگاه رو نخورديم چون پولي نبود كه بخوان ميوه بدن.

- ما كه شب شعرمون به خاطر ۰۰۰/۱۰ تومان هزينه پذيرايي بايد تو شوراي فرهنگي دانشگاه تصويب ميشد(!)

- ما كه  فقط يه دونه اتوبوس داريم و خيلي از سفر هارو با ميني بوس ميريم تازه بعد از حذف چند نفر به خاطر ظرفيت كم ميني بوس.

- ما كه غير از ساختمان مهمانسراي دانشگاه، بقيه ساختمانهامون همه بنا هاي تاريخي ان و يه روز بايد به ميراث ارث برسن.

- ما كه همون مهمانسرا رو هم تخليه كرديم تا بخش اداري اونجا برت و به همين خاطر كلي از اساتيد پروازي رو حذف كرديم چون جا برا خوابشون نداشتيم.

- ما كه حتي بعد از تصويب رسمي الحاق مدرسه كناري دانشگاه به دانشگاه زورمون نميرسه اونو بگيريم.

- ما كه معتبر ترين دانشگاه مرمت خاورميانه رو داريم.

- ماكه قويترين طراحي و مرمت فرش ايران رو داريم.

- ماكه صنايع دستيمون هميشه اوله.

- ما كه....

- ما....

كل بودجه سال گذشته تحصيلي ما ۹۵۰ ميليون تومان بود. اونوقت بنياد محترم(!) مستضعفان و جانبازان بابت واگذاري ساختمان اداري ما درخواست ۲ ميليارد تومان كرده!!!

اينكه اين ساختمان تاريخي كه جزو ميراث ثبت شده فرهنگي هم هست به چه درد بنياد ميخوره (مگر اينكه بخواد بفروشدش) و يا اينكه اين ساختمان دست دانشجويان هنري كه با آثار باستاني سروكار دارن باشه بهتره يا دست كارمندهاي اون سازمان بماند.

اين هم بماند كه عقل و شرع و قانون در رابطه با آموزش و تربيت چه چيزايي گفتن.

اما يكي نيست به اين آفايون بگه اگه ۲ ميليارد پول داشتيم كه صبر نميكرديم تا مثه امروزي مجبور باشيم مثه بيچاره ها به دست و پاي اين و اون بيفتيم تا يه كاري برامون بكنه.

اگه ۲ ميليارد داشتيم خوب همون اول يه دانشگاه ميساختيم كه منت كش شما نشيم؟!!

نميدونم كي تو اين مملكت دلش به حال ما ميسوزه و اصلا برا كسي مهم هست كه يه دانشگاه با كمبودهايي كه داره باز يه زخم تازه و عميقتر بخوره يا نه اما اميدوارم كساني كه فرياد ما رو ميشنون به گوش بقيه هم برسونن بلكه فرجي شد...

آقاي رئيس جمهور؛آقاي وزير؛ آقاي نماينده؛ كمك

---

ببخشيد اما سكوت ناجوانمردانه ترين كار بود...

---

 به خبرهاي مربوط به اين پست هم با جستجوي كلمه« دانشگاه هنر اصفهان» ميتونيد دست پيدا كنيد.

+ نوشته شده در  84/05/10  توسط مصطفا  | 

«صد فيلم» شبكه ۳ ديشب پرواز بر فراز آشيانه فاخته (همون ديوانه اي از قفس پريد خودمون!) رو نشون داد...

حكايت سرگشتگي انسان امروز...

برا يادگرفتن فقط كافيه دقيقتر بشيم (هرگونه نقص موجود در اين جمله متعلق به اينجانب ميباشد!)

يه فلش به يه گوشه از فيلم:

 مك مورفي وقتي نتونست آبخوري رو بلند كنه گفت:

                              « اگه نتونستم؛ لااقل سعي خودم رو كردم»

 

+ نوشته شده در  84/05/08  توسط مصطفا  | 

... خر
          و... پف!
+ نوشته شده در  84/05/06  توسط مصطفا  | 

 

..::به همه رفقاي  invisible ام::..

 

آسه مياي...

       آسه ميري...

                . . .

        به خدا من گربه نيستم!

 

+ نوشته شده در  84/05/03  توسط مصطفا  | 

صب تيپ خانوما عوض شده بود...مانتوهاي رنگي و روسري و شال...البته پسرا هم تا حدودي تغيير قيافه دادند. يعني درب و داغون تر شده بودن. ما حموم نداشتيم.....ودخترا داشتن.

اين همدان هم شهر قشنگيه...سرد و سبز.

آرامگاه بوعلي سينا با موشكي كه از سقفش زده بيرون! و مقبره باباطاهررو با صفايي كه تو اون جاي نسبتا كوچيك داشت ديديم. دور تا دور قبر؛ روي ديوار چند تا از دو بيتي هاشو نوشته بودن و يه آقايي بعضي وقتا چند خطي از اونارو با صداي گرمش ميخوند.

مو كز سوته دلانم چون ننالم

مو كز بي حاصلانم چون ننالم

نشسته بلبلان با گل ننالند

موكه دور از گلانم چون ننالم

گنبد علويان هم كه ساختش به دوره سلجوقي برميگرده با آجركاريهاش كه تقريبا نابود شده بود، مقصد بعدي ما بود.

همدان رو با خاطره هاش ترك كرديم تا بريم كرمانشاه...

توي راه و با توجه به ايام انتخابات هر چند وقت يه بار ۵-۴ نفري فرياد ميزدند: "هاشمي، هاشمي د بيا كه خيلي ديره"!! .كلا تبليغات براي هاشمي جزيي از سفر بود!

تو راه و جلوي چشم ما يه وانت نيسان چپ كرد و راننده اش مرد(به همين سادگي)...همه يه جورايي دپرس شدن و صحبتا كم شد.

 براي ناهار رفتيم تو صحنه...بالاخره ما هم ميتونيم بگيم خاك صحنه رو خورديم!

صحنه يه شهر نزديك كرمانشاه هست كه برا خودش دربند هم داره (!) فكر كنم دربند يه جورايي اپيدميه؟ فقط ميدونم مشهد دربند نداره !

كباب ها رو به طرز فجيعي با دست خورديم چون قاشقش رو يادمون رفته بود بگيريم.

بعد ناهار زديم به رودخونه تا به آبشار برسيم...

اينم بگم كه چند نفري تو اين سفر بودن كه اگه بيشتر از يه ليوان آب ميديدن سريع لخت ميشدن و ميرفتن شنا (!)

مهم نبود آب تميزه؟ جوّ(!) تميزه؟...مهم اين بود كه آب هست ولو به اندازه اي كه فقط تا ساق پات آب باشه.

خلاصه شنا كردن و ما هم پايين آبشار ديديم آب رود خونه همچين صاف و زلاله...گفتيم يه چايي مشتي بذاريم.

آقا نميدونم چيكار كرده بود اين آب كه چاييش همچين رنگ و طعمي داشت...خيلي چسبيد اينقدر كه يه بار ديگه هم چايي درست كرديم و نوشيديم.

بچه هايي كه رفته بودن بالاي آبشار برگشتن. توضيح دادن كه بالاي آبشار چه جور جايي بوده و اينكه يه آقا چوپان محترم با گله گوسفند عزيزترازجانش! اون بالا مشغول نظافت و شست و رفت بودن!!

اونوقت بود كه علت رنگ و طعم چايي ها رو متوجه شديم!!! ... (اما خداييش خوشمزه بود...ما هم كه كاريمون نشد!)

سوار اتوبوس شديم و صحنه رو با همه خاكش ترك كرديم!!

+ نوشته شده در  84/05/01  توسط مصطفا  |