تبليغاتX
اتاق

اتاق

 

این اتاق دارد به درخت تبدیل می شود.به اینکه سالی یک بار میوه بدهد و خلاص! همین چند خط را هم اگر ننویسم معلوم نیست دوباره کی راهم به این طرف ها بیفتد.دو ماه آخر سال پیش، با درگیری های اداری استقبال از بهار مشهد همراه بود.پروژه ای که این چند سال،عید و تعطیلات و تحویل سال را از ما گرفته است.اضافه کنید رفت و آمدهای دانشگاه را.سه روز در هفته را مشهد نیستم.چهار روز مانده را هم باید به کار اداره و درس و مشق برسم.جمع بین اداره و درس و رفت و آمد و اسکان و مشهد و تهران، سخت است.می شود از هر کدام، تکه ای را داشتن.بعد وسط این شلوغی ها، نوشتن هم حکایت خودش را دارد.آن هم نوشتن اینجا که اغلب فارغ از حرف های شخصی و روزانه نویسی ها و درد دل ها و اینهاست.

انتزاعی نوشتن، کار را سخت می کند.این می شود که می بینید.شرمنده ی همه ی آنها که می آیند و مدام با همان نوشته ی قبلی مواجه می شوند، می شویم.اینها را گفتم تا بعدش عذرخواهی ام را بپذیرید.گمان کنم پیدا کردن فراغت سخت تر از افزایش همت باشد.برای همین می خواهم برای بیشتر شدن همت ما هم دعا کنید.

شاید هم باید بزنم به در ِ روزانه نویسی.یعنی نوشته هایی از این قبیل.نمی دانم.
نقدا این دو سه ماه آنقدر چیزهای عجیب غریب دیده ام که حیران مانده ام در آثار صنع و لطف خدای!
از پیدا شدن دوست هایی دور تا گم شدن دوست هایی نزدیک...از دیدن آدم های رونوشت دار(که این قضیه اش مفصل است و شاید بعدها گفتمش) تا رفتن به سراغ آدم های با معرفت تر!

از اینها که بگذریم (زیاد است.بگذارید بگذریم) یک نکته ی دیگر:
گودر را دوست داشتم.به دلایلی که گفتنش زیاد مهم نیست.انگار قسمت این است که ما هر چه و هر که را دوست داریم، از ما دریغ می کنند! اما با پلاس نمی توانم کنار بیایم و نیامده ام.روزانه درخواست های زیادی به ایمیل ام می آید که فلانی شما را اضافه کرد به لیست خودش مثلا.من به همه ی این انتخاب ها و لطف ها احترام می گذارم و از همه شان ممنونم.اما از آنجا که فعالیتی در این شبکه ی ظاهرا اجتماعی ندارم(این هم از آن هاست که می شود درباره اش نوشت!) از اضافه کردن متقابل آنها به لیست خودم معذورم.البته و مسلما که چیز زیادی را از دست نمی دهند.با این حال باز عذر می خواهم اگر منتظر اضافه شدن شان هستند.

حواشی بیشتر از متن شد.
بهارتان مبارک باشد و سال تان پر برکت.
اگر خدا بخواهد بیشتر خواهم نوشت...

 

+ نوشته شده در  91/01/26  توسط مصطفا  | 


پدر عادت دارد موقع خواندن کتاب، گوشهٔ بالای صفحاتی را که می‌پسندد، تا بزند. پسندیدن عبارتست از به کار آمدن در آینده یا چیزی از گذشته را به خاطر آوردن یا نکتهٔ مهمی را بازگو کردن. به این ترتیب ما کتاب‌هایی داریم که هنوز باز نشده، می‌شود از نیم رخشان فهمید جایی از آن چنگی به دل پدر زده است یا نه. دلبری کرده یادی گذاشته یا خاطره ای را با خود دارد. پدر البته از هر گونه عشقی- از این‌ها که دست مردم می‌بینیم! - به دور است. عشق پدر چیزهای دیگری است. کتاب‌هایش هم همینطور. 

بعضی وقت‌ها که قد بلندی می‌کردم و یکی از‌‌ همان کتاب‌ها را برای خواندن بر می‌داشتم، شیطان از زیر در اتاق آهسته و آرام می‌خزید توی لباس‌ام و دستم می‌رفت به سمت باز کردن صفحات تا خورده. تایش را بر می‌گرداندم و کتاب را می‌بستم و محکم گوشهٔ بالای کتاب را فشار می‌دادم که به وضعیت جدید عادت کند! به خیالم که کتاب مثل اولش بشود... 

صفحه‌ای که تا خورده، سندی است به نام تا زننده‌اش. درست بشو نیست. ردش نمی‌رود. محو کردن خط ِتا احتمالا فقط با بازیافت کتاب ممکن است! 

حالا چند سالی است که عادت کتاب خوانی پدر به روزهای من رسوخ کرده است. روزهایی که گوشهٔ بالایی شان تا خورده. احتمالا جایی از آن چنگی به دل زده، دلبری کرده یا خاطری را با خود دارد... 

وقتی به روزهای رفته نگاه می‌کنم، می‌بینم رد تای بعضی از آن روز‌ها، با فشار محکم ِ دست روزگار هم محو نشده و نمی‌شود انگار. روزهایی که سند خورده است به نام تا زننده‌اش. شاید کسی خندیده.شاید چشمی به هم خورده.شاید صدایی سلام کرده.دستی تکان خورده. پایی قدم زده. شاید... 

امروز ماییم و کتابی که هر از چند صفحه‌اش، گوشه‌ای تا خورده دارد. بازیافت؟! نه! 

یادم هست سال‌ها پیش از این، کاغذی پیدا کردم که پدر با خط شکسته نستعلیق رویش نوشته بود: عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی...


+ نوشته شده در  90/11/07  توسط مصطفا  | 


من به تبعیض قائلم. به فرق بهار با آغوش‌ات. به لبخند‌ات با ماه. به چشم‌ات با ستاره.
من به فاصله معتقدم. به تفاوت ابر با پریدن پلک‌ات. به جنگ با اخم‌ات. به مرگ با اشک‌ات.
من به اختلاف ایمان دارم. به دیدارت با عمر. به صدای‌ات با خواب. به سلام‌ات با پرواز.
من به معجزه یقین دارم. می‌دانم وقتی باشی دنیا آرام است. کشتی‌ها در دل دریا‌ها. گنجشک‌ها بر سر شاخه‌ها. آدم‌ها بر کناره ی آدم‌ها...

من مومنم به انتزاع! و می‌دانم بی‌تو، دنیا حرفی برای گفتن ندارد.‏


+ نوشته شده در  90/10/14  توسط مصطفا  | 

 

ابر از آسمان اجازه نمی گیرد. پاییز در اختیار باغ نیست و برگ بی رضایت درخت به باد می رود.

نا خوانده می آید.بی در زدن.ناگهان! نشسته ای که نفست می گیرد.نگاهش می کنی که چه آرام می رود توی جانت! زاویه نشین ِ گوشه هایت می شود.اختیاری نداری.می توانی راه بروی.می توانی بخوابی.می توانی بخندی.می توانی زندگی کنی.
می تواند بیاید.پا به پایت.با تو.در تو.ساعت در دست اوست.راه را او می برد...

بگذریم.دلتنگی مقدمه ندارد.

دلتنگم و در نبود تو این حق من است.

-+-

نوشتن علاوه بر فراغت، دل و دماغ هم می خواهد.نقدا فقط سومی اش را دارم!
از همه ی رفقایی که می آیند و منتظرند و لطف می کنند؛ عذر می خواهم و امیدوارم بشود و بتوانم بهتر و به روز تر بنویسم.

بعدا: با احترام  ِ مدام، نمی توانم جواب آن ها که با اسم ناشناس یا با اسم شناس اما بی نشانی می آیند و چیزی می پرسند را بدهم.سوال را خصوصی پرسیدن، جواب عمومی دادن ندارد.

 

+ نوشته شده در  90/09/21  توسط مصطفا  | 

 

راه برگشت هميشه هم اندازه ی جاده ی رفتن نيست.گاهی كش می آيد.سرازير شدن گاهی سخت تر از بالارفتن است.برگشتن گاهی جان دادن است.نفس بريدن دارد؛ از پا افتادن...

سخت است مسيری را كه تنها نرفته ای،تنها برگردی.مواجهه ی انفرادی با جمعيت ِخاطرات ِ منتظر! همه ی خوشی های رفتن،می شود موانع برگشت.نرمی ها،زمخت می شوند.گير می كنی به شاخه ها.به چاله ها می افتی.زخمی می شوی.ترك می خوری.كم می شوی.كوتاه می آيی.خراب...!
قامت رفتنت لابه لای مسير برگشت،تقسيم می شود.هر جاخنده ای بوده،تكه ای از لبت جا می ماند.هر جا دستی،بندی از انگشتت. هر جا نگاهی،قطره ای از چشمت...كوتاه می آيی.كم می شوی...

*

می خواستم بگويم كاش وقت رفتن، جاده را هم با خود می بردی.راهی نمی گذاشتی.من همان جا می ماندم.سر ِ بي راه ترين قرار دنيا. ازل ِ دوباره!

خدا را چه ديدی، شايد روزی راهت به قرار مان می افتاد.

 

+ نوشته شده در  90/07/13  توسط مصطفا  |