پيشتر از بودنِ شبكه های بیسيم،تو بودی كه با رشته های نامرئیات، با همه چیز مربوط بودی.ما نمیديديم.نمی بينيم.
پنجرهی هر نگاهی،رنگی از تصوير تو را دارد.آدمها و اشياء،طبيعت و شهر،زمين و آسمان،همهگی آينهی روبروی تو اند.
تكثير شدهای در ريزترين ذرات.
من از خطوط نامههای بیويرايش،صدای گريههای آرام،خستگی تكيه داده بر شيشهی اتوبوس،پريشانی چراغ راهنمايی بين سبز و زرد و قرمز،دلِ خالی قندان،تصوير صفحهی موبايل،برگهای شهيد پاييز،لطافت كوچكِ برف،تودهی اندوه ابر،من از تمامی اينها به ناتمامی تو رسيدم؛ وحدت شهود!
رقص قلم در ميانهی ميدانِ لكنت است!
حكايتِ خامی رقاص نيست،قصهی عظمت تماشاچی است! اين كج رقصیها،معلول حيرت است...
-+-
هزار بار عاشق شدن كم است اگر با هر بارش به تو نزديكتر شويم.
-+-
عشقی که اصیل باشد، وصالش انقلاب می کند.تقويم اين را میگويد.
دیشب انگار عروسی دو فرشته بر بالای آسمان بود که تو برایشان قند سايیدی و اینجا برف آمد.
تور عروس خانم افتاده بر سر مشهد.همه خوشحاليم.
خون هزار کلمه بر گردن من است.
قتل هزار عاشقانه ی نسروده.
خفگی حنجره ای که می توانست برای کسی بخواند...
از خاک من آفتابگردانی بر خواهد آمد با برگ های زرد و گل سرخ!
-+-
به آسمان مشهد رفته ایم؛گرفته ایم و نمی باریم.۱
۱) ...وما ادریک ما الصبر!
خودمان را بسته ایم به تخت زمانه تا ترکِ اعتیاد خاطرات کنیم.روزهای سختش زیادی طولانی شده است و تو باید در مقابل هر کنشی -درونی و بیرونی- بی واکنش بمانی.داد هم نمی شود زد که برون ریز این دردهای عمیق،قابل ترجمه برای غیر نیست.
گفتم تا بدانی.
-+-
به عادت تقریبا همیشگی ام،قبل از خواب شبانه،کتابی ورق می زنم.البته کتاب خوانی ام نیم خواری است و این بد است.اگر مثل غذا خوردنم کم می کشیدم اما تمامش می کردم خوب بود.به هر حال این چند شب بخش هایی از "شرح حدیث جنود عقل و جهل"امام خمینی(ره) را می خوانم.نه اینکه اینکاره باشم اما آی غبطه می خورم به معرفت این مرد،به توحیدش،به توکلش،به انقطاعش از هر چه غیر از او،به اراده اش،به بزرگی اش و به هزار صفت خوب دیگرش.دوستش دارم و برایتان چند خطی از این کتاب می نویسم که به گمانم پاسخ خیلی از سوال ها به همین سختی/راحتی است.به همین بندگی!
"...کسی که تسلیم پیش حق و اولیاء خدا شود و در مقابل آن ها چون و چرا نکند و با قدم آن ها سیر ملکوتی کند،زود به مقصد می رسد.از این جهت بعضی از عرفا گویند که مومنین از حکما نزدیکتر به مقصد و مقصود هستند؛زیرا که آن ها قدم را جای پای پیامبران می گذارند و حکما می خواهند با فکر و عقل خود سیر کنند.والبته آن که تسلیم راهنمایی الهی شد،از راه مستقیم-که اقرب طرق است-به مقصود می رسد و هیچ خطری از برای او نیست.لکن آن که با قدم خود سیر کند چه بسا در هلاکت افتد و راه را گم کند..."۱
-+-
یک سال پیش در چنین روزی فرصت حضور در روزنامه ی عزیز خراسان را پیدا کردم.فرصتی که بعد از پنج ماه پایان یافت.این چند خط را هم به احترام همه ی دوستی ها و شاگردی ها و تجربه های آن چند ماه و با یاد علیرضای صنعت نگار که شش ماه بعد از رفاقت مان در خراسان،رفت سمت افق های عالم دیگر،قلمی می کنم.روحش شاد.
۱)در بیان فوائد تسلیم/ص402
تاوان دلبستگی در کوتاهترین روز سال،رسيدن به بلندترين شب جدايي است...
-+-
بشوي از چهره مردم غبار خستگي ها را
...
پ.ن:اتفاقا خیلی هم خنده ام می گیرد از این که بالکل دارم نوشتن را فراموش می کنم.گمانم وقتش شده است رنگ اتاق را عوض كنم!
