تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

 

دارم سعی می کنم با خودم کنار بیایم و چون همه "خودم" را ندارم، این کناره گیری طولانی شده است.باید بگردم و تکه های "من" را که در پیچ و خم های داستانم جا گذاشته ام، پیدا کنم.

دنبال معجزه نیستم تا داستانم هندی وار(!) به سرانگشت هزار معجزه و ترفند ساختگی به شهر قشنگ آرزوها ختم شود.

نه!دنبال معجزه نیستم.منم و کوله ی کوچک توانایی هایم با مسیری بلند در مقابل و سایه بی نظیری بر سر.

دنبال پریدن هم نیستم؛ که آنقدر قفس ساخته ام که تا میله هایش را کنار بزنم، بالهایم تمام می شوند! آزادی برایم بس است.پرواز باشد برای بعد از آن.

نا امید هم نیستم.مطلقا! که امید جایش امن است و تکان نمی خورد!

منتظر هم نیستم! اگرچه که همسفر،راه پیمایی را ساده تر می کند اما گفت:"چون خود را به دست آوردی خوش می رو!...و اگر کسی دیگر را نیابی، دست به گردن خویشتن درآور!"

این چنین است که دارم با خودم کنار می آیم و چون همه "خودم" را ندارم، لابد مدتی طول می کشد!

-+-+-

هفته گذشته، سومین سالی بود که از بنای این اتاق می گذشت.نخواستم تا احیانا با تبریک دوستان مواجه بشوم چون اصولا نمی دانم تبریک این مناسبت برای چیست!این را هم گفتم تا اگر کسی دلیلش را می داند بگوید تا بفهمیم.(دعوا؟! این را که اصلا ندارم!)

-+-+-

هیچ انگیزه ای برای رفتن به تهران با آن نمایشگاه کتابش ندارم!انگار تله موشی که با پنیرش می خواهد یک موش مرتاض را به خود جلب کند!

فقط دلم برای دیدار دوستی تنگ است که غروب ها تنها تنها می رود پارک و حرف هایش را به مجسمه خیام می گوید...

+ نوشته شده در  87/02/12  توسط مصطفا  | 

 

چشمت می بیند یا گوش ات می شنود. ضربان عوض می شود.هوا عوض.می روی.می رود.

چشمت می بیند یا گوش ات می شنود.دلش زمین می شود.دلت دانه.می روی.می رود.دلت افتاده توی زمینش.حواس ات نیست.رفته ای!

چشمت می بیند یا گوش ات می شنود.روزها آفتابند.شبها آب.دلت جوانه می زند.

جوانه جان میگیرد.جان،ساقه می شود.ساقه،تنه.شاخه می دهد. رشد می کند.

چشمت چقدر دیده.گوش ات چقدر شنیده.حالا حسابی بزرگ شده اید:درختی گیر کرده در زمینی!

می آیی.می آید.میوه نداده اید.چرا؟! درختت یا زمینش؟ انگار هر دو.انگار هیچ کدام!

درخت تو در سرزمینی دیگر،زمین او با درختی دیگر؟شاید.شاید!

باید برداری بروی؟باید بردارد برود؟

چه خیالی!حواس ات باز هم نیست! درخت،زمینگیر شده.زمین،درختگیر!

 

 این درختی است که در آوردنش،زمینش را هم در می آورد!

-+-+-

 - آیا "بسازم خنجری نیشش ز پولاد"؟

....

پ.ن: دارم سعی می کنم تا کمتر ازین جور صحبت ها بکنیم.ازین ها که حالمان(تان) را کمی ناخوش می کند.

امیدوارم!.شما هم امیدوار باشید.

 

+ نوشته شده در  87/01/29  توسط مصطفا  | 

 

اگر در خواب تو را ببیند.از پشت پنجره اتاقش.که دستش را زده زیر چانه اش.کار همیشه عصر هایش بوده.همان دقایقی که تو بر می گشتی-همان وقت ها که زندگی بر می گشت-

نه که بیایی پشت پنجره اتاقت.بایستی.پرده را کنار بزنی.پنجره را باز کنی.گلدان را آب بدهی.کاغذ ها را برداری.بنشینی به خواندن/نوشتن/کشیدن.هی کاغذ ها را عوض کنی.هی نوشته ها را خط بزنی.هوا سرد شود.بیایی پنجره را ببندی.شب بیاید.چراغ را روشن کنی.بروی بیرون از اتاق.زمان بگذرد.برگردی.پرده هارا بکشی.روسری ات را باز کنی.چراغ را خاموش کنی.دراز بکشی. بخوابی...

دستش را از زیر چانه اش بردارد.روی کاغذ امروزش بنویسد:"یک روز دیگر هم.مرا نمی بینی؟!"

نه اینکه این ها را ببیند! حتی آمدنت را فهمیدن.رفتن ات را دیدن.حتی به رد شدنت از پشت پنجره.حتی اینکه تو آنجایی.اینکه آنجا خانه شماست...حتی به این ها...

 

اگر در خواب این ها را ببیند؛ خواب دیده است!

تعبیری ندارد.باید خوابش را تغییر دهد...

 

 ...

پانوشت ندارد. تعبیر خواب است دیگر!

+ نوشته شده در  87/01/17  توسط مصطفا  | 

 

معشوق روزگاریم. به ناچار. که از همان ابتدا-بی که بفهمیم- حلقه زده دورمان و لحظه به لحظه حلقه اش تنگ تر- صمیمی تر؟- می شود.

معشوق روزگاریم و عاقبت این حلقه آنچنان می فشاردمان که جانمان پای عشق ناخواسته اش می پرد بیرون!

-+-+-

در گذر از کوچه های روزگار و دل گردی های هر کدام از ما، خرده عشق هایی لای شکاف های دل گیر می کنند.

چه کارشان کنیم؟شما بگویید.

-+-+-

بهار آمده است؛ به زور هم که شده جوانه بزنیم!

-+-+-

و اینکه ما هم لابد سال تازه را به همه دوستان تبریک گفته و طبق سنوات گذشته، کماکان آرزوی سلامتی و شادی شان را داریم.۲بشود آنچه بهِ شود.

-+-+-

۱) ها؟!

۲) در راستای یکسال صمیمی تر شدن روزگار از همه آنها که با عناوین مختلف،اهدای گل،آگهی در روزنامه،نصب پارچه،مراجعه حضوری،پیامک و... ما را مورد عنایت خودشان قرار دادن سپاسگذاریم! نقدا همان مصطفای خالی را به همه پیش و پس وندهای نچسب به ما،ترجیح می دهیم.

با تشکر: مصطفای تفلون!

+ نوشته شده در  87/01/06  توسط مصطفا  | 

 

نبودنم  بخاطر در سفر بودنم است.

نه من،که ما.نبودن یعنی رفتن.رفتن یعنی سفر.سفر یعنی گذر از منزلی به منزلی دیگر.

جغرافیایی،تاریخی،جسمی،روحی،تنها،باغیر،آشنا،غریب و ...

سفر،نبودن می آورد و نبودن، بودن در جایی دیگر را.

نبودنم بخاطر در سفر بودنم است.چه این مدت که سفری جغرافیایی بود،چه بعد ها که سفرهای دیگری خواهد بود.برای همه ما این طور است.

بعضی سفرها بردنی اند،بعضی ها آوردنی،بعضی ها هر دو،بعضی ها هیچ کدام!

می رویم که بیاوریم یا می رویم که ببریم.

چه می بریم و چه می آوریم مان بستگی به چه هستیم و چه می خواهیم باشیم مان دارد!

بگذریم که ادامه این گفتار، خستگی می آورد.اصلا مگر همسایه های اتاق گناه کرده اند که مجبورند این ها را بخوانند؟!

معذرت می خواهم؛ از همه آنهایی که احیانا نبود ما، چشم به راهی آنها را با خود آورد.۱اصفهان را مرور کردیم.

 اما عید چسبیدیم به مشهدمان.هر کس می آید قدمش روی چشم،در خدمتیم.

-+-+-

 ناز کشیدن بیش از حد، ممکن است موجب پارگی ناز شود.دقت فرمایید لطفا!

-+-+-

اگر قرار بود عاشقی کنم،در انتخابات دنیا اسم "تو"۲ را می نوشتم.

...

۱)اگرچه نبودن اتاق چیزی از دنیای بزرگ(کوچک؟) اینجا کم نمی کند.یعنی چیزی از خاطره ذهنی یا بصری شما کم نمی کند که نبودش سخت باشد.همین جمله خودش کلی سخت شد.شرمنده باز!

۲) "تو" کیستی؟!

+ نوشته شده در  86/12/20  توسط مصطفا  |